تبليغاتX
LoVe Me
LoVe Me

بدون شرح


جوانک زیبایی به نام نارسیس

جوانک زیبایی به نام نارسیس هر روز در آبگینه ای صورت خود را می دیدوبه تماشای زیبایی خود می نشست تا....

تا که روزی محو زیبایی خود شد و در آب افتاد و غرق شد. بعد از مرگ نارسیس فرشتگان جنگل به کنار آن آبگینه رسیدند که روزگاری از ابی شفاف و شیرین سرشار بود و اکنون جامی است لبریز از اشکهای تلخ............

فرشتگان پرسیدند چرا اشک می ریزی؟

 آبگینه گفت: برای نارسیس گریه می کنم.گفتند: تعجبی ندارد. ما همه وقت در تمامی جنگل ها به دنبال آن آفریده زیبارو بودیم ولی.....فقط تو میتوانستی هر روز در مقابل زیبایی او به سجده درآیی.

آابگینه پرسید: نارسیس مگر زیبا هم بود؟؟؟با تعجب جواب دادند:چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟؟؟بر ساحل تو خم می شد و در آیینه ات هر روز نقش رخ خود می دید.آبگینه لحظه ای خاموش شد...

پس آنگاه گفت:برای نارسیس گریه می کنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم.برای نارسیس گریه می کنم چون هر بار که او برساحل من خم می شد در آیینه ی چشمانش زیبایی خود را می دیدم.......

{اسکار وایلد}

جمعه یازدهم دی 1388 توسط MoStAfA |

سیاوش کسرائی پاییز

پاییز

سیاوش کسرائی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برخیز و می بریز که پاییز می رسد 
 بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون 
 دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
 ساقی بهوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس باده خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست جمله حریفند و همنفس
هنگام رزم کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد
گرمیوه امید نیامد به دست ما
 دست شما به در دل آویز می رسد
برخیز و موج را به نگونساری اش مبین
 دریادلا که نوبت آن خیز می رسد

 

 

 

 

 

 


دوشنبه دوم آذر 1388 توسط MoStAfA |

یاد خدا

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

 

دوشنبه دوم آذر 1388 توسط MoStAfA |

هدیه

پادشاه و دیکتاتور اسپانیا که فوت کرد،پسربزرگش "آرتور"که ولیعهد بود،به پادشاهی انتخاب شد و چند روز پس از خاکسپاری پادشاه ظالم،مراسم تاجگذاری شاه جدید برگزارگردید.

سپس بنابر سنت قدیمی دربار،مراسم تقدیم هدیه به پادشاه شروع شد.مراسمی که طبق سنت دربار اسپانیا،تمام افراد شاغل در قصر – از مشاور پادشاه،وزرا و کارکنان قصر گرفته تا آشپز و کارکنان ساده ای که در آجا کار می کردند – هدیه ای هر چند کوچک و ناچیز به پادشاه جدید می دادند."آرتور"روی تختش نشست و طبق سلسله مراتب،هدیه دادن از شخص مشاور آغاز شدتا وزرا و... .سرانجام نوبت رسید به آخرین نفر که کسی نبود جز باغبان پیر و قدیمی قصر که سالها در دربار پدر"آرتور"نیز همین شغل را داشت.باغبان پیر آمدو به شاه جدید تعظیم نمود و کیسه ای بزرگ تقدیم او کرد.

"آرتور"آن را باز کرد و با حیرت چند جمجمه را که داخل کیسه بود دید و از باغبان پرسید:"اینها چیست؟این چه هدیه ای است؟؟"

باغبان پیر به آرامی می گفت:"اینها نمونه ای از هزاران جمجمه و استخوان های افراد بی گناه است که توسط پدر شما به ناحق کشته شدند.این هدیه را تقدیمتان کردم تا تکلیف خود را با حکومت روشن کنید!"

"آرتور"جوان سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت.

نوشته:پائولو کوئیلو

 

جمعه هفدهم مهر 1388 توسط MoStAfA |

ما هر دو بازیچه...

ما هر دو بازیچه در بازی نیرنگ

قربانی یک بت سر تا به پا از سنگ

تو بت پرست اما من بت شکن بودم

باید که بت می مرد جایی که من بودم

بتخانه شد ما محراب عشق من

باید که بت می مرد جایی که من بودم

بتخانه شد اما محراب عشق من

فرمان بت این بود :از عشق دل کندن

بت را شکستم من،بتخانه شد خالی

با خود تو را هم برد آن پوچ پوشالی

قربانی بت شد ایمان و پیوندم

من هم ز جای خویش بتخانه را کندم

 اکنون نه بت مانده نه تو نه فردایی

این بت شکن ، مانده با زخم تنهایی

جمعه هفدهم مهر 1388 توسط MoStAfA |

قلبی که می تپد.

قلبی که می تپد.

لبهایی که زمزمه می کند.

کوشهایی که می شنوند.

دستهایی که تکان می خورند.

وپلکهایی که درب دنیا رامی بندند.

تا به اینجا را نمی دانم ؟؟؟

برای کیست نمی دانم ؟؟؟

فقط می خواهم قاتلی باشم،

قاتلی کثیف،

 که به جرم کشتن تنهایی خویش

 به دار آویخته شد !!!

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط MoStAfA |

خشمگینم

خشمگینم از جهان ساکن

خشمگینم از دلبستگیهای انسانهای حقیر

خشمگینم از ضعف های بیشمار انسانی خویش

خشمگینم از عادتهای روزانه بشری

خشمگینم از هوسهای کودکانه

خشمگینم از صداقت خویش به هنگام همراه خواستن

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط MoStAfA |

"Loves Me Not" مرا دوست دارد یا نه

 

مرا دوست دارد یا نه "Loves Me Not"
   
من زندگیمان را آشفته کرده ام I complicated our lives
از زمانی که به عشق او گرفتار شدم By falling in love with him
من زندگیمان را آشفته کرده ام I complicated our lives
حال تنها دوست خود را از دست می دهم Now I'm losing my only friend
نمی دانم چرا ، باید سعی می کردم I don't know why, I had to try
در گوشه دیگری زندگی می کنم Living my life on the other side
حال بسیار سردرگمم Now I'm so confused
نمی دانم چه کنم I don't know what to do
او (پسر) دوستم دارد ، او دوستم ندارد He loves me, He loves me not
او (دختر) دوستم دارد ، او دوستم ندارد She loves me, She loves me not
شروع به آلوده کردن راه ها کردم I started blurring the lines
زیرا به آنها اهمیتی نمی دادم Because I didn't care
شروع به قطع کردن راه ها کردم I started crossing the line
زیرا تو هرگز آنجا نبودی Cause you were never there
جایی برای بازگشت ندارم No where to turn,
کسی را برای کمک ندارم No one to help,
گویا حتی خودم را هم نمی شناسم It's almost like I don't even know myself
حال باید انتخاب کنم Now I have to choose
نمی دانم چه کنم I don't know what to do
او (پسر) دوستم دارد ، او دوستم ندارد He loves me, He loves me not
او (دختر) دوستم دارد ، او دوستم ندارد... She loves me, She loves me not
   

پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط MoStAfA |

نبش قبر خاطرات،

نبش قبر خاطرات،

بذر دلتنگي مي کاشت.

زبان،

تنها تر از تنها

نمي دانست،

چگونه بشکند اين سکوت مطلق را

نمي دانست

قدر ثانيه هايي که آمدند،

ثانيه هايي که در خيال مبهم رفتن.

او گناه کار است.

او تداعي گر خاطراتي غريب است.

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط MoStAfA |

عشق تنها...

عشق تنها گلي است كه بي نياز از فصل ها مي رويد و غنچه مي دهد.

به چشمان خود آسماني بودن را بياموز.

لحظه ها را مي گذاريم تا به خوشبختي برسيم غافل از اينكه خوشبختي در آن لحظه هايي بود كه گذرانديم.

زندگي بايد پروازي مسرت بخش در بين عقاب ها باشد  نه دويدني جنون آميز در ميان موشها.

رفاقت با تو دومين افتخار زندگي من است اولين افتخار يافتن تو بود.

تنها برنامه اي كه تكرارش آرزوي من است پخش زنده نگاه زيباي توست.

مي دوني عشق من تو دنيا كيه؟نه عزيزم تو نيستي خداست چون گلي مثل تو آفريده.

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط MoStAfA |

just for u

شور عشق است قصه ي ما

نداي زيباي با هم بودن

و براي هم زيستن

و چه زيباست اين نفس هايي

كه براي تو مي آيد و مي رود

و چه تلخ است اگر 

آواي تنهايي در تنگناي زمان طنين انداز شود

و مي داني كه هر آنچه خوب است از

از پله هاي عشقت بالا مي رود

خوشا به حالم اين پله ها با اشكان چشم من

پاك مي شوند و چه زيباست كه

شور عشق است قصه ي ما

 

سه شنبه نهم تیر 1388 توسط MoStAfA |

behtarinam

dokhtare az pesare porsid man khoshgelam? pesare goft na goft dostam dari ? goft na goft age bemiram gerye mikoni pesare goft aslan . dokhtare ashk to cheshmash jam shod .pesare dokhtare ro baghal kardo behesh goft .: to khoshgel nisti ziba tarini toro dost nadaram chon asheghetam. age bemiri barat gerye nemikonam chon manam mimir

شنبه ششم تیر 1388 توسط MoStAfA |

خدا کنه ...

خدا کنه چشمــای تــو تا همیشه آبی باشه
همیشه این دنیای تـو قشنگ و مهتابی باشه
خدا کنه بـارون بشم و از توی چشمات ببارم
غمـاتـو من پاک بکنم واسه تــو شادی بیارم
تو آسمــون زنـدگـیـم ستـاره ای نمی بیـنـم
از این همه باغ و بهار حتی یه گل نمی چینم
خـدا کنـه بـارون بـیـاد ، ببـاره روی غصـه هام
از دیـدنـت روشـن بـشـه قــاب بـهــاری نگــام


شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط MoStAfA |

دلم

                دلم را جز تو كس دلبر نباشد
 
به جز شور توام در سر نباشد
 
دل من را تو عمدا ميكني تنگ
 
كه تا جاي كس ديگر نباشد

چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط MoStAfA |

زندون

ديگه بسه خسته شدم...
دنبال طناب گشتم اما پيدا نکردم تيغ هم نيست تا خودمو از شر اين زندگي نکبتي راحت کنم.
تنها آرزوم اينه که برم بيرون و زير نور خورشيد نفس بکشم.
ميگن اگه برم بيرون يه روز نمي زارن زنده بمونم.اما مردن اون بيرون بهتر از اينجاست.
من که گناهي نکردم که زندوني شدم.آخه مگه جرمم چيه که واسم حبس ابد بريدن.
اينجا زندون ماست نه گلخانه

چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط MoStAfA |

عاشقان جوان

زن و شوهر جوان سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند

آنها از صمیم قلب همدیگر رو دوست داشتند .

زن جوان : یواشتر برو ، من میترسم !

مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره !

زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم !

مرد جوان : خب ولی اول باید بگی که دوستم داری .

زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی ؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خب حالا میشه یواشتر برونی ؟

مرد جوان : باشه ، به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بذاری ، آخه نمی تونم راحت برونم ، اذیتم می کنه .

روز بعد روزنامه ها نوشتند : برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت .

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند ، با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند………

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط MoStAfA |

این است حالم!

قرار است عاشق تر ،پرشورتر،شیداتر باشم !

نیستم.

خواهم شد.

کمی احساسم تب دارد.

کمی استراحت برایش بد نیست!

شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط MoStAfA |

باغچه ی همسایه

تو به من خندیدی … ونمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیدم . باغبان از پی من تند دوید . سیب را دست تو دید . غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم . و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما … سیب نداشت !!!

 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 توسط MoStAfA |

به علت بارش بي وفايي، جاده عشق لغزنده است، لطفا با محبت حركت كنيد

شبي غمگين ، شبي باراني و سرد ، مرا در غربت فردا رها كرد.

دلم در حسرت ديدار او ماند، مرا چشم انتظار

كوچه ها كرد.

تمام هستي ام بود و ندانست، كه در قلبم چه آشوبي

به پا كرد.

ولي هرگز شكستم را نفهميد، اگر چه تا ته دنيا

صدا كرد

 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط MoStAfA |

روز ولنتاين ...

روز ولنتاين مصادف با 2۶ بهمن ماه ( 14 فوريه ) است

 كه روز عشق و محبت ناميده شده و در اين روز دخترها و پسرها به همديگر هديه ميدهند

تا عشق و علاقه خود را به يكديگر به نحوي ابراز كنند…

 بهترين هديه براي ولنتاين

 

هداياي اين روز معمولا آب نباتهاي فانتزي(البته منظور همون كاكائو بوده ، كارتهاي نقاشي شده( اين هم همون كارت پستال بوده)، طلا جواهرات سنگهاي قيمتي  عروسكهايي به شكل قلب و خرسهاي كوچك و اين قبيل كادوهاست…

ويژه ي روز ولنتاين

 

 اما در ایران معمولا چند شاخه گل، یک عروسک خرس کوچولو ، یه قلب (ازین پفکی ها) و یا چیزی شبیه این هم بچه ها برای همدیگه میخرن. سعی کنید کادویی که میخرید یکمی سلیقه هم توش باشه. همیشه پول خرج کردن راه ابراز عشق نیست. یکمی سلیقه میتونه کادوی شما رو برای کسی که دوستش دارید جذاب تر کنه .

 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط MoStAfA |

..:: والینتاین مبارک عزیزم ::..

برای تو بهترینم


 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط MoStAfA |

گاهي به اين فكر مي كنم

جهان در حال تجربه ي فرسايشي عجيب است

در حال خاكسپاري آخرين زندگي

كه ما بر آن مدام هستيم

تجربه ي لحظاتي كه با مرگ خواهم زيست

منحني انسان دردمند

كه در حال تجربه ي فرسوده شدن در زير چرخ هاي زمان است

زماني براي تجربه ي تهديد

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط MoStAfA |

بدون شرح

دیروز و فردا با هم تبانی کردند. دیروز با خاطرات تلخ فریبم داد فردا با وعده های واهی خامم کرد وقتی چشم گشودم امروزم رفته بود (‫کاترین) 

 

یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط MoStAfA |

قاصدك...

 

قاصدك هان ، چه  خبر آوردي؟

 

از كجا ، وز كه خبر آوردي؟

 

خوش خبر باشي ، اما

 

گرد و بام و در من

 

بي  ثمر مي گردي

 

انتظار خبري نيست مرا

 

نه ز ياري نه ز  ديار و دياري - باري

 

برو آنجا كه بود چشمي و  گوشي با كس

 

برو آنجا كه تو را منتظرند

 

 

قاصدك

 

در  دل من

 

همه كورند و كرند

چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط MoStAfA |

سرود آشنایی ...

کیستی که من این گونه

                     به اعتماد

نام خود رابه تو می گویم

کلید خانه ام را

دردستت می گذارم

نان شادی هایم را

باتوتقسیم میکنم

ودر کنارت می نشینم

                        وبرزانوی تو

این چنین آراو

            به خواب می روم

کیستی که من 

       این گونه به جد   

          در دریارویاهای خویش 

            باتو درنگ می  کنم  

 

"احمد شاملو"    

یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط MoStAfA |

اگر يك بار ديگر خلق مي گشتم . . .

 

نمي دانم اگر يك بار ديگر خلق مي گشتم
اگر يك بار ديگر نوجوان و كودك مي گشتم
كدامين راه را از نو مي رفتم
و يك بار و صد بارو هزاران بار مي رفتم
نمي دانم چه مي كردم
چه مي خواندم
چه در اين عالم بي ريشه و بنياد مي گشتم
نمي دانم
مرا باور كن محبوب!
تورا سوگند بر آنچه مي پرستي هرگز نمي دانم
چه مي كردم؟
كه اكنون هم نمي دانم
كه خوبي و بدي با هم چگونه فرق مي دارند؟!
كه هرگز يك بد مطلق به چشمانم نمي آيد!
چنانكه عشق و احسان و نكو كاري
ولي بگذار، آري خاطرم آمد
اگر يك بار ديگر فرصت ديدار مي ديدم
روي كودك پرشور قلبم را
به آب پاك ايمان بارها مي شستم
و هرگز از كسي خاطر نمي خستم
و شيرين مي شدم برتلخي فرهاد
كه فرهاد مرا ديگر غم اين بيستونها،نشكندهرگز
و ليلي مي شدم شايد
كه مجنون، بار مجنوني خود از دوش برگيرد
نمي دانم
ولي ديگر به غصه جرات جولان نمي دادم
و با اميد بر اوكه
زمرده حي و از حي مرده مي سازد
به هر روزي كه مي آمد حضوري تازه ميدادم
و هر دم شكر مي كردم خداي غصه هايم را

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 توسط MoStAfA |

هنوز هم عاشقت هستم....


تنها

 

غمگین

 

نشسته با ماه

 

در خلوت ساکت شبانگاه

 

اشکی به رخم دوید ناگاه

 

روی تو شکفت در سرشکم

 

دیدم که هنوز عاشقم

                                        آه!

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط MoStAfA |

عاشقت شدم

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگاهت کنم،

موقعی که نگاهت کردم ترسیدم باهات حرف بزنم،

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،

موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم،

حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط MoStAfA |

! ! ! ؟ ! ! ؟

 

یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط MoStAfA |

مواظب دامهای شیطان باشید

  

    مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجدبخواند وي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد.در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لبا سش را پوشيدو برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد راهي مسجد شد.در وسط راه با مردي برخوردکرد.از آن مرد پرسيد:تو كي هستي؟مرد جواب داد:من توراديدم كه دوباردروسط راافتادي وباخودم گفتم توراهمراهی كنم تابتواني به مسجد بروي و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند.مرد كور به آن مرد گفت:بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد.مرد كور از او پرسيد:چرا دوست نداري نماز بخواني ؟

مرد در جواب گفت:من شيطانم درباراول من تورابر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و براي بار دوم كه تو را انداختمو تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بارسوم ترسيدم تورابيندازم مبادادوباره برگردي وخداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستاراببخشد

جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط MoStAfA |



اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند می‌شکنند .

PESARE_ASEMAN2008@YAHOO.COM

فیلم
2nyay birang shahyad
mp3-upload

RSS 2.0
http://www.youtube.com/watch?v=1agzp_PM-Z4

Designed By ParsTheme